حكيم ابوالقاسم فردوسى
319
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو ايرانيان از بر كوهسار * بديدند جاى فرود و تخوار بر آشفت از يشان سپهدار طوس * فرو داشت بر جاى پيلان و كوس چنين گفت كز لشكر نامدار * سوارى ببايد كنون نيك يار كه جوشان شود زين ميان گروه * برد اسپ تا بر سر تيغ كوه ببيند كه آن دو دلاور كيند * بران كوه سر بر ز بهر چيند گر ايدونك از لشكر ما يكيست * زند بر سرش تازيانه دويست و گر ترك باشند و پرخاش جوى * ببندد كشانش بيارد به روى و گر كشته آيد سپارد به خاك * سزد گر ندارد ازان بيم و باك ورايدونك باشد ز كار آگهان * كه بشمرد خواهد سپه را نهان همانجا به دو نيم بايد زدن * فرو هشتن از كوه باز آمدن [ آمدن بهرام به نزد فرود به كوه ] بسالار بهرام گودرز گفت * كه اين كار بر من نشايد نهفت روم هرچ گفتى بجاى آورم * سر كوه يك سر بپاى آورم بزد اسپ و راند از ميان گروه * پر انديشه بنهاد سر سوى كوه چنين گفت پس نامور با تخوار * كه اين كيست كامد چنين خوار خوار همانا نينديشد از ما همى * بتندى بر آيد به بالا همى يكى بارهاى بر نشسته سمند * بفتراك بر بسته دارد كمند چنين گفت پس راى زن با فرود * كه اين را بتندى نبايد بسود بنام و نشانش ندانم همى * ز گودرزيانش گمانم همى چو خسرو ز توران بايران رسيد * يكى مغفر شاه شد ناپديد گمانى همى آن برم بر سرش * زره تا ميان خسروانى برش ز گودرز دارد همانا نژاد * يكى لب بپرسش ببايد گشاد چو بهرام بر شد به بالاى تيغ * بغرّيد برسان غرّنده ميغ چه مردى به دو گفت بر كوهسار * نبينى همى لشكر بىشمار همى نشنوى نالهء بوق و كوس * نترسى ز سالار بيدار طوس فرودش چنين پاسخ آورد باز * كه تندى نديدى تو تندى مساز سخن نرم گوى اى جهان ديده مرد * مياراى لب را بگفتار سرد نه تو شير جنگى و من گور دشت * برين گونه بر ما نشايد گذشت فزونى ندارى تو چيزى ز من * بگردى و مردى و نيروى تن سر و دست و پاى و دل و مغز و هوش * زبانى سراينده و چشم و گوش نگه كن به من تا مرا نيز هست * اگر هست بيهوده منماى دست سخن پرسمت گر تو پاسخ دهى * شوم شاد اگر راى فرّخ نهى به دو گفت بهرام برگوى هين * تو بر آسمانى و من بر زمين فرود آن زمان گفت سالار كيست * برزم اندرون نامبردار كيست به دو گفت بهرام سالار طوس * كه با اختر كاويانست و كوس ز گردان چو گودرز و رهام و گيو * چو گرگين و شيدوش و فرهاد نيو چو گستهم و چون زنگهء شاوران * گرازه سر مرد كنداوران به دو گفت كز چه ز بهرام نام * نبردى و بگذاشتى كار خام